تاریخ انتشار: ۰۰:۴۶ - ۲۲ ارديبهشت ۱۴۰۵
رویداد۲۴ گزارش می‌دهد؛

عشق یا شمشیر؟ | الهیات انقلابی مارتین لوتر کینگ و ژیژک

در جهانی که نفرت هر روز مقدس‌تر می‌شود، شاید تنها راه نجات، بازگشت به نوعی عشق رادیکال باشد؛ عشقی که نه سازشکار است و نه منفعل، بلکه شجاعت ایستادن مقابل ظلم را دارد، بدون آنکه خود به هیولای دیگری تبدیل شود.

عشق یا شمشیر؟ |  الهیات انقلابی مارتین لوتر کینگ و ژیژک

رویداد۲۴| واژه عشق در روزگار ما به سرنوشتی غم‌انگیز دچار شده است. آن را در کارت‌پستال‌های رنگارنگ حبس کرده‌اند، در ترانه‌های بازاری خلاصه کرده‌اند و آن را تا حد یک هیجان زودگذر یا یک پناهگاه امن برای فرار از هیاهوی جهان پایین آورده‌اند. اما اگر پرده‌های این نمایش فریبنده را کنار بزنیم، اگر به اعماق تاریخ و الهیات سفر کنیم، با چهره‌ای دیگر از عشق رو‌به‌رو می‌شویم؛ چهره‌ای که نه تنها آرام و رام نیست، بلکه هولناک، طوفانی و ویرانگر است. عشقی که مارتین لوتر کینگ جونیور در خیابان‌های آمریکا فریاد می‌زد و اسلاوی ژیژک در فلسفه خود جست‌و‌جو می‌کند، عشقی است که نه برای خواب کردن ما، بلکه برای بیدار کردن ما با یک سیلی محکم آمده است.

این جستار تلاشی است برای بازخوانی این عشق؛ سفری است از رویا‌های عدالت‌خواهانه کینگ تا کابوس‌های مقدس ژیژک، تا دریابیم چرا تنها «عشق مسلح به حقیقت» می‌تواند جهان را نجات دهد.

کیمیاگری در میدان نبرد


بیشتر بخوانید:

چرا مارتین لوتر کینگ و یارانش در میان خیابان زانو زدند؟

مارتین لوتر کینگ؛ پایه‌گذار یکی از باشکوه‌ترین جنبش‌های عدالت‌خواهی و نبرد خشونت‌پرهیز

چرا ممکن است آمریکا به دوزخ برود؟ | از رویای مارتین لوتر کینگ تا نئوفاشیسم ترامپ


داستان ما با مردی آغاز می‌شود که تصمیم گرفت قاعده بازی را عوض کند. مارتین لوتر کینگ جونیور، که صدایش هنوز در گوش تاریخ زنگ می‌زند، تنها یک رهبر سیاسی نبود؛ او یک کیمیاگر معنوی بود. او توانست میراث عیسی مسیح را با حکمت یونان باستان و آموزه‌های ساتیاگرا‌های گاندی ترکیب کند و معجونی بسازد که می‌توانست سنگ سخت نفرت را به طلای همبستگی تبدیل کند.

کینگ در سال ۱۹۵۸، ده سال پیش از آنکه گلوله‌ای در ممفیس سینه‌اش را بشکافد، در مقاله‌ای درخشان به نام «آزمونی در عشق»، نقشه‌ای برای تغییر جهان ترسیم کرد.

هدف نهایی از مبارزه خشونت پرهیز چیست؟ آیا هدف این است که دشمن را به زانو درآوریم و او را تحقیر کنیم؟ هرگز. کینگ رویایی بزرگتر در سر داشت: «جامعه محبوب». جامعه‌ای که در آن هدف، آشتی است نه حذف. در منطق کینگ، تنش اصلی میان سیاه و سفید نیست، میان نژاد‌ها نیست؛ بلکه نبردی است میان نور و تاریکی، میان عدالت و بی‌عدالتی. او با هوشمندی شگفت‌انگیزی میان «گناه» و «گناهکار» تفکیک قائل شد. دشمن ما، آن فرد نژادپرست نیست که خود نیز قربانی یک سیستم بیمار است؛ دشمن ما، آن ساختار نامرئی است که نفرت را تولید می‌کند. اگر ما دشمن را یک «شخص» بدانیم، سعی می‌کنیم او را بکشیم؛ اما اگر دشمن را یک «سیستم» بدانیم، سعی می‌کنیم شخص را نجات دهیم و سیستم را اصلاح کنیم؛ و در مرکز این منظومه فکری، مفهوم «آگاپه» می‌درخشد. کینگ با وام گرفتن از واژگان یونانی، به ما یادآوری می‌کند که عشق ابعاد گوناگونی دارد. ما «اروس» را داریم که عشق رومانتیک و تمنامحور است؛ «فیلیا» را داریم که عشق دوستانه و صمیمی است؛ اما بالاتر از همه، «آگاپه» قرار دارد.

آگاپه عشقی است دیوانه‌وار و الهی. عشقی است که هیچ دلیلی ندارد. عشقی است که نثار می‌شود، نه به این خاطر که طرف مقابل شایسته آن است، بلکه به این خاطر که عاشق تصمیم گرفته است دوست بدارد. آگاپه یعنی دوست داشتن کسی که هیچ شباهتی به تو ندارد، کسی که حتی قصد جان تو را کرده است. اینجاست که سیاست کینگ به اوج عرفان می‌رسد: ما دشمن خود را دوست داریم، زیرا می‌دانیم که نفرت، همچون سرطانی روح ما را می‌خورد. کینگ می‌گفت آن‌که در دل نفرت بماند، حتی اگر در ظاهر پیروز شود، در باطن قربانی شده است. عشق ابزاری است برای نجات روح خودمان از سقوط در چاه تاریک کینه.

کینگ باور داشت که جهان بی‌صاحب نیست. او از «همدمی کیهانی» سخن می‌گفت. ایمان داشت که ساختار هستی به گونه‌ای طراحی شده که در نهایت متمایل به عدالت است.

عشق به مثابه یک فاجعه مقدس


بیشتر بخوانید: مرثیه‌ای برای رویا‌های بربادرفته | ایران، جهان و تراژدی انسان‌های اضافی


حال بیایید صحنه را تغییر دهیم و از زاویه‌ای دیگر به این ماجرا نگاه کنیم. اگر کینگ با لحنی پیامبرگونه از امید سخن می‌گفت، اسلاوی ژیژک، فیلسوف معاصر، نیمه تاریک و تکان‌دهنده عشق را آشکار می‌کند. ژیژک به ما می‌گوید که فریب نخورید؛ عشق واقعی اصلا لطیف و آرام‌بخش نیست. عشق یک فاجعه است، یک زلزله است که بنیان زندگی ما را ویران می‌کند تا بنایی نو بسازد.

بسیاری از ما عشق را با هیجانات تند و احساسات خودجوش اشتباه می‌گیریم. نیل گیمن، نویسنده بزرگ، توصیفی هولناک از این نوع عشق دارد: «عشق وارد وجودت می‌شود، تو را گروگان می‌گیرد، سینه‌ات را می‌شکافد و تو را آسیب‌پذیر می‌کند. ناگهان یک لبخند یا یک کلمه سرد می‌تواند تو را ویران کند.» این عشقی است که ما می‌شناسیم؛ عشقی شکننده، بشری و پر از درد. اما ژیژک به دنبال عشقی دیگر است؛ عشقی که بتواند جهان را نجات دهد.

او به سراغ فرمان عجیب مسیح می‌رود: «یکدیگر را دوست بدارید، همان‌گونه که من شما را دوست داشتم». سوال اینجاست: مگر عشق زورکی می‌شود؟ مگر می‌توان به قلب دستور داد؟ ژیژک پاسخ می‌دهد: بله، عشق واقعی دقیقا همان چیزی است که باید «فرمان» داده شود. عشقی که فقط بر اساس میل و هوس باشد، با فروکش کردن هوس می‌میرد. اما عشقی که تبدیل به «وظیفه» شود، عشقی که تبدیل به «تعهد» شود، تزلزل‌ناپذیر است.

به پرستاران نگاه کنید. آنها هر روز با بدن‌های بیمار، با زخم‌های باز، با بوی مرگ و با رنج‌های بی‌پایان سر و کار دارند. آنها این کار را برای پول انجام نمی‌دهند، چون حقوقشان ناچیز است. آنها این کار را برای لذت انجام نمی‌دهند، چون دیدن درد لذتی ندارد. آنها کار می‌کنند، چون احساس می‌کنند «فراخوانده» شده‌اند. کار آنها یک «رسالت» است. آنها بیمار را دوست دارند، نه به خاطر زیبایی‌اش، بلکه به خاطر اینکه او انسان است. این همان عشق آگاپه است؛ عشقی که از بالا دستور داده شده و از درون جوشیده است تا بر خودخواهی انسان غلبه کند.

ژیژک به ما نهیب می‌زند که انسان ذاتا موجودی خودخواه، خشن و فاسد است. این افسانه‌های لیبرال را فراموش کنید که انسان‌ها فطرتا فرشته‌اند. اگر ما به حال خود رها شویم، گرگ یکدیگر می‌شویم. دقیقا به همین دلیل است که ما به یک «فرمان الهی» نیاز داریم تا ما را از لجن‌زار خودخواهی بیرون بکشد. عشق مسیحی، تلاشی است دشوار و خلاف آمد عادت برای غلبه بر طبیعت هبوط‌کرده‌ی ما.

شمشیری که پیوند‌ها را می‌برد

اما ترسناک‌ترین بخش ماجرا هنوز باقی مانده است. مسیح می‌گوید: «گمان مبرید که آمده‌ام تا صلح را به زمین بیاورم؛ نیامده‌ام تا صلح بیاورم، بلکه شمشیر». او می‌گوید آمده‌ام تا پسر را از پدر جدا کنم و دختر را از مادر. این چه دینی است که دعوت به دشمنی خانوادگی می‌کند؟

تفسیر‌های محافظه‌کار سعی می‌کنند این جملات را ماست‌مالی کنند. می‌گویند منظور مسیح این بوده که «مرا بیشتر از پدرت دوست داشته باش». اما ژیژک این تفسیر‌های بزدلانه را رد می‌کند. او می‌گوید مسیح کاملاً جدی است. این «شمشیر»، شمشیر خشونت فیزیکی نیست؛ بلکه شمشیر «حقیقت» است. مسیح می‌خواهد بگوید که برای رسیدن به عشق جهانی، برای رسیدن به عدالت مطلق، باید از پیوند‌های خونی، قبیله‌ای و سنتی خود ببریم.

تا زمانی که من خود را صرفاً «فرزند پدرم» یا «عضو قبیله‌ام» یا «شهروند کشورم» بدانم، نمی‌توانم برادر همه انسان‌ها باشم. عشق واقعی نیازمند یک «گسست» دردناک است. باید بتوانیم از پدر و مادر خود، نه به عنوان شخص، بلکه به عنوان نماد‌های وضع موجود، «نفرت» داشته باشیم تا بتوانیم وارد خانواده بزرگ انسانیت شویم. وقتی به مسیح گفتند مادرت پشت در است، او به شاگردانش اشاره کرد و گفت: «مادر و برادران من اینها هستند؛ کسانی که خواست خدا را انجام می‌دهند». او با این کار، مفهوم خانواده را منفجر کرد و آن را بر اساس «ایمان و عمل» بازتعریف کرد، نه بر اساس «خون و ژن».

این همان خشونتی است که عشق در دل خود دارد. عشق رادیکال، شما را از ریشه‌هایتان می‌کند تا در خاکی وسیع‌تر بکارد. این عشق، دشمن آن «صلح دروغین» است که امروزه سیاستمداران از آن دم می‌زنند. صلحی که در آن ارتش‌ها اشغال می‌کنند و پهپاد‌ها آدم می‌کشند، اما نامش را امنیت می‌گذارند. صلحی که سرباز پشت مانیتور نشسته و با خونسردی دکمه‌ای را فشار می‌دهد و روستایی را نابود می‌کند. مسیح آمده بود تا این آرامشِ گورستانی را بر هم بزند. صلح واقعی، تنها پس از عبور از طوفان حقیقت به دست می‌آید.

خدا در آشویتس چه می‌کرد؟


بیشتر بخوانید: کدام جریان‌های اسرائیلی منتقد صهیونیسم هستند؟


اوج این درام الهیاتی، در مسئله رنج و سکوت خدا نهفته است. پرسشی که قرن‌هاست گلوی مومنان را می‌فشارد: وقتی کودکان در اتاق‌های گاز آشویتس جان می‌دادند، خدا کجا بود؟ وقتی بی‌گناهان در رواندا تکه‌تکه می‌شدند، چرا خدا کاری نکرد؟

پاسخ‌های سنتی دیگر راضی‌کننده نیستند. اینکه بگوییم «حکمت خدا اقتضا می‌کرد» یا «در آن دنیا پاداش می‌دهند»، مرهمی بر این زخم‌های عمیق نیست. ژیژک با شجاعتی مثال‌زدنی، پاسخی متفاوت می‌دهد که مو را بر تن سیخ می‌کند: خدا همان‌جا بود. خدا در میان قربانیان بود. خدا خودش داشت رنج می‌کشید.

در مسیحیت، رازی بزرگ وجود دارد. لحظه‌ای بر روی صلیب هست که مسیح فریاد می‌زند: «خدایا، خدایا، چرا مرا ترک کردی؟». این تنها لحظه در تاریخ ادیان است که در آن، خود خدا به یک آتئیست تبدیل می‌شود. خدا نسبت به خدا شک می‌کند. چسترتون در تفسیر این دقیقه می‌گوید که این لحظه، نشان می‌دهد که خدا یک پادشاه بی‌خیال نیست که از بالا به رنج‌های ما نگاه کند. خدا از تخت قدرت پایین آمده و در کنار انسان رنج‌کشیده ایستاده است. 

اینجاست که عشق معنایی تکان‌دهنده می‌یابد. عشق واقعی این نیست که کسی را دوست داشته باشیم، چون کامل است یا، چون قرار است ما را نجات دهد. عشق واقعی این است که دیگری را دوست داشته باشیم، حتی وقتی در حال سقوط است، حتی وقتی هیچ امیدی به نجاتش نیست. مثل صحنه‌ای در فیلم «رودخانه‌ای از میان آن می‌گذرد»، که در آن کشیش می‌گوید ما باید کسانی را که دارند خودشان را نابود می‌کنند دوست داشته باشیم، بدون اینکه حتی دلیلش را بفهمیم. ما همسایه‌مان را دوست داریم، نه به خاطر فضایلش، بلکه به خاطر آن «حفره خالی» و آن دردی که در درون دارد.

این الهیات به ما می‌گوید که منتظر معجزه از آسمان نباشید. خدا با تجسد در مسیح، سرنوشت جهان را به دست انسان‌ها سپرد. این مائیم که باید بازو‌های خدا بر روی زمین باشیم. ایمان، یک قمار بزرگ است. ما انتخاب می‌کنیم که باور داشته باشیم، و تنها پس از این انتخاب است که دلایل آن برایمان روشن می‌شود. درست مثل یک انقلابی که اول تصمیم می‌گیرد مبارزه کند و سپس منطق تاریخ را درک می‌کند.

فرجام: رقص میان شور و شعور

مارتین لوتر کینگ و اسلاوی ژیژک، با وجود تمام تفاوت‌هایشان، ما را به یک نقطه واحد هدایت می‌کنند: نقطه‌ای که در آن «عشق» و «سیاست» به هم می‌رسند. کینگ به ما آموخت که نفرت، بار سنگینی است که شانه‌های ما توان تحملش را ندارد و تنها عشق است که می‌تواند دشمن را به دوست تبدیل کند. ژیژک به ما یادآوری کرد که چنین عشقی یک نوع احساس رمانتیک نیست، بلکه تصمیمی سخت، دردناک و انقلابی است.

جهان امروز ما تشنه این عشق است. نه عشقی که چشم بر ستم ببندد و سازش کند، بلکه عشقی که شجاعت ایستادن در برابر ظلم را دارد، اما خود به ظالم تبدیل نمی‌شود. عشقی که «شمشیر» می‌کشد تا پیوند‌های فساد را ببرد، اما «آغوش» می‌گشاید تا انسانیت زخمی را در خود جای دهد. عشقی که می‌داند خدا نه در آسمان‌های دور، بلکه در نگاه لرزان کودکی پناهجو و در دستان پینه‌بسته یک کارگر حضور دارد.

این عشق، فرمانی است که از ما می‌خواهد از خودمان فراتر برویم. از ما می‌خواهد که در این قمارِ بزرگِ هستی شرکت کنیم. شاید بپرسید آیا تضمینی برای پیروزی هست؟ کینگ می‌گفت بله، جهان با ماست. ژیژک می‌گوید شاید تضمینی نباشد، اما همین که ما تصمیم می‌گیریم عاشقانه بجنگیم، خودش بزرگترین پیروزی است. زیرا در آن لحظه، ما سرنوشت خدا و انسان را از نو می‌نویسیم.

پس بیایید عشق را نه به عنوان یک پناهگاه، بلکه به عنوان میدان نبرد در آغوش بگیریم. نبردی برای بازپس‌گیری انسانیت از چنگال نفرت و بی‌تفاوتی. این تنها راهی است که می‌توانیم هم خودمان را نجات دهیم و هم جهانی را که در لبه پرتگاه ایستاده است.

خبر های مرتبط
خبر های مرتبط
برچسب ها: عشق
ارسال به دوستان
نسخه چاپی
نظرات شما